تبليغاتX
داستان های عاشقانه ی من و سیما
خاطرات من و سیما و اشعار عاشقانه


داستان های عاشقانه ی من و سیما







Powered by  MyPagerank.Net


با عضویت در خبرنامه بعد از هر پست جدید میتوانید مطلع شوید





Powered by WebGozar

Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net
Msn bot last visit powered by MyPagerank.Net


سلام دوستان

۵ خرداد، روز تولد سیما هست. نمیدونم چه چیزایی براش هدیه بگیرم. به فکرم رسید از شما کمک بگیرم

 

 

 

لطفا به نظرتون بهترین هدیه هایی که برای روز تولدش میتونم بگیرم و کارایی که روز تولدش میتونم انجام بدم تا یکی از بهترین روزها براش باشه رو بهم بگین و راهنمایی کنین. (قیمت هدیه ها هم مهم نیست).  سیما روز تولدم سنگ تموم گذاشته بود، منم دلم میخواد لطف و محبت و زحمتاش رو چند برابر جبران کنم. پس منتظرم... لطفا !

چیز دیگه ای که سیما بیش از حد دوست داره، اینه که من بهش حرفای عاشقانه (ابراز محبت زبانی) بهش بگم. ولی من هیچوقت بیشتر از یک دوست دارم بهش نگفتم! که اونم  چون خودش بهم گفت بهم بگو دوست دارم بهش میگم !  لطفا هرچی بلدین بگین تا این روز بهش بگم  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط مجنون  | 


سیلام

دلم نمیاد ننویسم، چیکار کنم ؟!!   

( البته حال ندارم مثل قبلا بنویسم   )

 

دیروز اومد دم پنجره و منو جلو در خونمون دید که تو ماشین نشسته ام. زینگ زد... دیدم میگه بریم بیرون !

یک لحظه شاخ درآوردم !   منم گفتم باشه !

یکجا قرار گذاشتیم و رفتم سوارش کردم. رفتیم یکجای خلوت

( من خیلی خیلی نگران بودم که یکوقت آشناهای سیماشان، نبیننش. دیگه اون لحظه که بهم گفت... تا برم سوارش کنم... قلبم ۲۰۰ تا میزد)

خلاصه رفتیم یکجای خلوت، یه فضای سبز زیبا !  یک ساعت بودیم و از طبیعت و نعمت خدا لذت بردیم !!! و... اخر هم یه کوچولو خوش بودیم و بهدشم رسوندمش همونجا که سوارش کردم و تموم شد !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط مجنون  | 


دوباره سلام !!! وای یک پست دیگه !

در جواب همه ی دوستان که میگن ادامه بدم:

با نظرات دوستان که اکثرا به من گفتن دیگه از زیاد نزدیک شدنمون به هم چیزی ننویسم ( واقعا هم حق با دوستان بود و من اشتباه کردم )

آخه دیگه چی بنویسم؟

بنویسم امروز سیما رو دیدم...

امروز برام دست بلند کرد...

امروز از این کارش ناراحت شدم و امروز از این کارش خوشحال شدم...

امروز زنگ زد اینارو به من گفت و منم اینارو بهش گفتم...

 

نمیدونم چی باید بنویسم

اخه این چیزارو کی حوصلش میگیره بخونه ؟

 

اگه چیز بدرد بخوری بود  خودم هم خیلی دوست داشتم ادامه بدم. نه اینکه از نوشتن خوشم بیاد... نه. بخاطر اینکه دلم نمیاد از دوستای خوبی مثل شما بگذرم.

از همتون ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط مجنون  | 


سلام دوستان

 

( بدون مقدمه ! )

 

فکر کنم این آخرین پست من باشه

 

 

اگه هم بخوام آپ کنم، دیگه چیزی نیست که بخوام بخاطرش آپ کنم !

ماشالله این مدت دوستان انقدر با نظراتشون منو تشویق کردن که ! ( البته منظورم فقط چند نفره، به خودتون نگیرین )

 

و اما آخرین داستان :

 

سال قبل ، آخرین قراری که با هم داشتیم، قرار بود که دیگه نیاد خونه پیش من، ولی بعد از اون تصادفی که کردم به شوخی میگفت لازم شد بیام خبر گیرت ! (  )

گذشت تا 19 فروردین که به مناسبت روز تولدم بود گفت میاد پیشم.  اون روز هم اومد و کلی کادو و هدیه تولد و سوغاتی سفری که رفته بود ( توی پست قبل نوشتم ) برای آورده بود. چیز مخصوصش هم این بود که برام کیک گرفته بود و اون روز رو برام جشن گرفت. اصلا انتظارش رو نداشتم، واقعا خیلی خیلی خوشحال شده بودم.

 

 

جشنمون هم تموم شد، سوغاتی و هدیه ها رو باز کردم، بین هدیه ها یک ساعت هم بود که گفت بزارم دستم ولی به دلیل شخصی سختم بود جلوی سیما ساعت رو بزارم دستم. گفتم خیلی قشنگه ولی رفتم خونه حتما میزارم. گیر داد که همین الان بزار ! بعدشم دیدم خیلی ناراحت شد و قهر کرد !  هیچی ساعت رو گذاشتم و بعدشم شروع کردم به معذرت خواهی و ببخشید و کلی از این حرفا... !  بالاخره کوتاه اومد و درست شد.

 

قبل از اینکه بیاد چایی گذاشته بودم جوش بیاد ( البته دفعه های قبل چیزای باکلاس میاوردما  ولی ایندفعه عجله ای شد نتونستم چیزی بگیرم   ). برای چایی اوردن و هرچیزی که مربوط به آشپزخونه میشد، ایندفعه از خودش کار کشیدم ! ( حالا به قول خودش هیچوقت دست به سیاه و سفید نمیزنه !   )

 

 

اینا هم که تموم شد، منم عیدیی که براش گرفته بودم رو بهش دادم و بعدشم تا چند ساعتی با هم خوش بودیم ( قرار شد وارد جزئیات نشم ) و آخر هم موقع رفتن شد !

 

 

( عیدی من هم یک مانتو بود که برای خریدنش مزاحم آبجی سارای گلم شدم و با هم رفتیم خریدیم. با اینکه خیلی خسته بود ولی باهام اومد، خیلی هم اذیت شد. خیلی خیلی خوبه، گله    )

 

 

 

این هم اگه اشتباه نکنم، پست آخر !

 

 

اگه تا امروز کم نوشتم، بد نوشتم ببخشید. از دوستانی که این مدت مرتب به این وبلاگ سر زدن و نوشته ها رو کامل خوندن... نهایت تشکر رو میکنم. اصلا دلم نمیاد باهاتون خداحافظی کنم.

امیدوارم همیشه خوش و خرم باشید.

 

آخر هم با شعری که آبجی سارای گلم برام فرستاد تموم میکنم:

 

زخمی تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن
با قامتی شكسته از كوله بار غربت
در جستجوی مرهم راهي شدم زيارت

رفتم برای گريه رفتم برای فرياد
مرهم مراد من بود كعبه تو رو به من داد

 

 

همتون رو دوست دارم. مواظب خودتون باشید

 

 

جواب نظرات:

 

 

محمد: ممنون دوست عزیز، چشم از عکس عشقولانه هم استفاده میکنم

شرقی: مثل همیشه حق با شماست. خیلی تشکر میکنم که دلسوزانه و خواهرانه نظر دادید.

کاملترين مرجع شعر هاوعکس هاي عاشقانه: باحالی از خودتونه! متن زیبایی فرستادی، ممنون.  از دعای خیلی خوبتون هم تشکر فراوان میکنم.

دریا: دماغ سوخته میخریییم      ، ششم شدی. خوش اومدی  

سوده: گل خشگلی بود، دستت درد نکنه. از دعای خوبت هم تشکر میکنم، امیدوارم شما هم سال خوبی را شروع کرده باشین

تنها: خیلی خیلی تشکر میکنم از اینکه نگران ما هستین، واقعا تشکر بسیار فراوان

..:دختر ايروني:.. : آره ماشینی که بهم زد همینقدر که میبینی درب و داغون شد!  بابات؟  یعنی یعنی بابام راننده حرفه ایه  یعنی یعنی بابام دست فرمون داره  یعنی یعنی ما ماشین داریم!!! یعنی یعنی... ها؟  

یادم نیست اون موقع قالب وبلاگت چیجوری بود، ولی اگه گفتم زشته، حتما زشت بود دیگه

شکوفه: دشمنت متاسف باشه!!! (این علامت تعجب بخاطر این بود که به من نمیاد از این حرفها بزنم ) ممنون

بهار جون: ممنون از احوال پرسیت. من هم امیدوارم سال خوب و خوشی را شروع کرده باشی. موفق باشی

پریسا: چرا انقدر با تعجب حرف میزنی؟!!  من هم از شما خیلی بیشتر امیدوارم دیگه متصادف نشم!!  عاشقانه هم قابل شمارو نداشت!!  من هم پس پس سال نو را به شما تبریک میگم!!! ( حالا یکی بگه چرا خودم انقدر با تعجب حرف میزنم ؟!!! )

یاسی: به قول یه نفر:  سلام، ممنون از این نظر...  (!)

غزل: سلام. اوندفعه گفتی تا دوباره...    کاش ایندفعه هم میشد گفت تا دوباره...  !!! 

آبجی سارا جون: سلااااااااام آبجیه گل دوست داشتنی خودم. چطول مطولی؟! خوف خوش سلامتی؟ چیکال میکنی با زحمتای ما؟  آبجی سارا جونه گل، ماه، عسل، جییگر، ابنبات، شکلات، یه بوس کنج گونه هات...   دیگه کلی پاچه خواری.........  ( زیاد گفتم که جریان طرف بسوزه!!! )

تنهای تنها: مسخره میکنی؟  اول برو فرق پ با ژ رو یاد بگیر   

الف.رها: سلام، ممنون از احوال پرسی. من هم آرزوی بهترین ها را برای شما دارم. اینکه گفتید امیدوارید امسال به سیما برسم... باید بگم تا حد اقل 4 – 5 سال دیگه از این خبرا نیست. هنوز خیلی بچه ایم. بازم خدا عالمه. موفق باشید.

نگار.د: سلام. خیلی وقته خبری ازت نیست. جواب پیام هایی که تو یاهو بهت داده بودم رو هم ندادی. باهام قهری؟    

آوای عشــــــــــــــــق: ممنون از اینکه سر زدین و نظر دادین. خوشحال شدم

دنیای شیرین زهرا: ممنون از اینکه حال دستمو پرسیدی! الان که دارم جوابت رو میدم، اگه بهش فشار نیارم اذیتم نمیکنه  اون کادو هم قایمش کارده بودم که جلو چشم نباشه که یه وقت بازش کنم. چند روز بعد از عید اومدم به وبلاگ سر زدم، جریان این کادو رو خوندم تازه یادم افتاد یک کادویی بود که قرار بود موقع عید بازش کنم   حالا چون خیلی حس فضولی (ببخشید خودت گقتی فضولی!) داری، منم نمیگم که تو خماریش بمونی

لیلی: بابت نظری که دادی و متن زیبایی که فرستادی و بابت سلامتیم شکر کردی و امیدوار بودی به ارزوهام برسم و خلاصه بابت همه چیز! خیلی متشکرم.

رضا *تریپ تایپ* : به به آقا رصا. از این طرفا ؟  حالا به غلط املایی گیر نده  دست چپم بود (برعکس چپ دست هم هستم!)  کادوی تولد؟ تو هم فضولی؟  پس تو هم باش توو خماریش

سمیرا : از نظرت خیلی خوشحال شدم. ولی مثل اینکه عمر این وبلاگ هم به پایان رسید

مهسا : حالا چرا سال نو رو به مدل هخامنشی تبریک گفتی ؟!!!!  خواستی کلاس بزاری؟

هانیه :  ااااااااا چقدر بوووووووووس  ،  آقات دعوات نمیکنه؟!!!

اصغر معصومی : بیشتر از اون چیزی که فکر کنین، زندگیم پرماجراست!  امیدوارم شما زندگی خوب و راحتی داشته باشید. موفق باشید.

دختر تنها :  نمیدونم چرا همه انقدر دم از تنهایی میزنن. تازه، اونم دختر که اگه اشاره کنه از تنهایی در میاد!  امیدوارم تو سال جدید کلی دوست خوب و باوفا و مهربون دورو برت جمع بشن و از این تنهایی که ازش میگی دربیایی. موفق باشی

سها جوانمرد (بانوی ماه واب ) : میگن سلام سلامتی میاره.  سلامت باشید.   سلام !

مرضیه :  عید شما هم مبارک، امیدوارم به همه خواسته هاتون برسین.  موفق باشید.

بهزاد بهادری : امیدوارم این لکنت فقط در نوشته باشه !    خیلی دوست دارم بدونم چرا از جمله ی سال نو مبارک بیزارین؟

فرناز:  جواب اینکه چندتا دوسش دارم: هر اندازه که اون منو دوست داره، من یک دونه بیشتر! اینجوری اگه اون هیچی منو دوست نداشته باشه... باز من ۱ دونه دوسش دارم! (حرفم آشنا نبود؟!) 

سارا : امیدوارم از اینکه خاطره هات زنده شد باعث ناراحتیت نشده باشم. ممنون که همشون رو خوندی.

..:::() ( () \/\/ :::... : حالا شما هم بیا این وسط تبلیغات کن

آبجی مریم فراموش شده : ممنون سر زدی

رخساره : چشم از این به بعد رعایت میکنم!  

دریا و طوفان : دیر آپ میکنم چون اتفاق خاصی نمیافته. از خودم بسازم؟!!!    ااااا، نه بابا؟ جالب شده بود؟!!   اشنا بود؟ اخی    میگم همون بهتر که اوندفعه هول هولکی اومدی و یادت رفت !!    کاملا که خوب نمیشم هیچوقت. ولی مگه میشه رانندگی نکنم؟!!!  

سین-جیم : حالا جدا طرفدار نوشته هام شدی؟  حیف که دیگه نوشته ای ندارم

Mitra : تشکر فراوان بابت تبریک سال نو و دعاتون. خیلی خیلی خیلی هم ممنون که بابت آهنگ وبلاگ نظر دادی. واقعا بابت نظرهات تشکر فراوان

آرش امید : عجب نظری دادی

آمنه : سلام، من که همیشه نظر وبلاگم فعلا بود! حتما جاوااسکریپ مرورگرتون فعال نبود. خیلی خوشحال شدم از اینکه انقدر رک و راحت نوشتید. متشکرم. حرفاتون رو کاملا قبول دارم، ولی در مورد سیما فکر میکنم اشتباه میکنید. من همه اینها را از بچگیش میبینم ( البته خودم هم خیلی ساده و بچه ام هنوز ). کاش همه مثل شما نظر مینوشتن. تشکر فراوان

لیدا : میشه راحت بگی کارای سیما را پای چی میزاری؟ دوست دارم بدونم. انشالله 4 – 5 سال دیگه خبر ازدواجم رو همینجا اعلام میکنم! شاید همین یه بهونه باشه برای آپ مجددم !!!

رضا اینکاره : جواب شما هم میشه فقط لطفا خفه

یه ریفیق با مرام : جواب ابلهان خاموشی است. شما هم برو پیش قبلی، خفه...

حنانه : ممنون از لطفتون. منم خوشحالم که سر زدین و نظر دادین

میلاد:شبگرد غریبه2(دلم گرفت) : زوری به آدم میگن لینک کن!   دیگه چی؟   حتما داستان عاشقانه اتفاق نیافتاده که آپ نکردم دیگه

.•**•. مریم .•**•. : منظور؟!!!  

فرهاد: ا !  شیطونک من که همیشه خبر میکنم

سیما جووووون :  دعا کم بود. بیشتر بیشتررررررر

سیناوتینا : من هم لینکتون کردم. دوست خوبم، 2 سال دوستی متمئنا خیلی خاطرات داره. خیلی چیزا رو ننوشتم که حرفهای الکی ننوشته باشم، یکمی هم شاید سانسور شده. خواستم چیزایی باشه که بازدیدکنندگان وبلاگ هم حوصله خوندنشون رو داشته باشن . امیدوارم شما هم همیشه با هم خوش باشین

پويا : دوست عزیز ممنون از نظرت. چشم، دیگه نمینویسم

عاشقترین پروانه : اخی، کسی نیست تورو بگیره؟ گناهی     . دیگه ببخشید از قرار ما خوشت نیومد !   نمیدونم چرا همه از من خوششون میاد!!!    تو این پست فهمیدی متولد کدوم ماه هستم دیگه    .  دم شما شٌمینه! (کلاسش بالاتره! ) تا 4 – 5 سال دیگه خواب عروسی مارو ببینی     ولی کلا حق با شماست. ممنون از نظرتون

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مجنون  | 


سلام

امروز بعد از مدتی اومدم که آپ کنم. بابت این چند وقت که نبودم آپ کنم عذرخواهی میکنم. توی این آپ در مورد اینکه نبودم و یکی از قرارهامون رو مینویسم.

تصادف:

سلام، تقریبا 15 روز پیش... شب بود. سوار ماشین شدم و رفتم بیرون... وقتی داشتم برمیگشتم خونه، سر یک چهار راه که رسیدم، احساس کردم از پهلو خبریه! همین که سرم رو برگردوندم دیدم 2 تا چراغ دارن میان توی چشمام!! توی 1 ثانیه یک ماشین اومد زد بهم. اصلا فرصت یک چشم بهم زدن هم نشد!

خداروشکر خسارت جانی نداشت. فقط کتف من شکست و اون طرف مقابل هم چون کمربند ایمنی بسته بود چیزیش نشد.

این هم عکس از اون ماشینی که به من زد:

 

 

هرجا دکتر رفتم گفتن باید عمل کنم، پدرم هم فقط دنبال دکتری بود که حرفی از عمل نزنه. رفتیم تهران و تا دکتری پیدا شد که بدون عمل کردن هم کار مارو پیش بندازه. برای 2 هفته دستم رو بست. دیروز بعد از دو هفته رفتم تهران و گفت رعایت نکردم و ایندفعه بدتر از از دفعه ی قبل دستم رو بست و گفت دو هفته دیگه باید تحمل کنم.  (خیلی سخته)

الان که الحمدالله بهترم و اومدم آپ کردم.


قرار:

پریشب سیما زنگ زد و گفت: هستم خونه دوستم، تنهاییم بیا اینجا باهات کار دارم (!)

قبلا با ماشین بودم و راحت بودم ولی ابنبار چون نمیتونستم رانندگی کنم، زنگ زدم به دوستم (همونی که توی پست اول در موردش نوشته بودم) و با موتور رفتیم. دوستم جلوی در ایستاد و من زنگ زدم و سیما اومد در و باز کرد گفت بیا داخل.   رفتم داخل  سلام احوال پرسی کردیم... دیگه حرفی برای گفتن نبود ! نه من حرفی برای گفتن داشتم، نه سیما حرفی میزد. فقط منو نگاه میکرد! گفتم خوب؟ گفتی کارم داری. بگو        گفت عجله داری مگه؟      گفتم خوب الان یک موقع بابا مامان دوستت میان. چیزی نگفت و به دوستش گفت که چراغ ها رو روشن کنه (که مثلا منو بهتر ببینه!)    گفتم بگو چراغ هارو خاموش کنه، در بازه  کسی رد بشه مارو میبینه.  گفت خوب بیا کنارتر!

فقط منو نگاه میکرد. گفتم سیما... الان یک موقع پدر مادر دوستت میانااا...   گفت 2 دقیقه اینجا ایستاده ی انقدر نگو میان میان (!)  (خیلی بیخیال بود، من با اینکه پسر بودم کلی دلهره داشتم ولی سیما انگار نه انگار )

  گفتم تو که گفتی 2 دقیقه بیشتر طول نمیکشه. حرف نمیزد و فقط منو نگاه میکرد. منم نمیتونستم تو چشمش خیره بشم و آسمون رو نگاه میکردم!

دو دقیقه گذشت که دیدم دوستم از پشت در میگه بدووو..... ( سر و کله ی پدر و مادر دوستش پیدا شده بود ! )

تا نزدیک در بدو کردم و سیما هم پشت سر من اومد و میگه کادو رو بگیییر!!!   عادی سوار موتور شدم و رفتیم. فقط نگران سیما بودم که چیکار میکنه و چی میخواد جواب بده !  مردم و زنده شدم تا اینکه نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت دوباره بیا !  گفتم یعنی چی؟ مگه پدر مادرش نبودن؟  گفت چرا،   گفتم خوب؟  گفت هیچی، درستش کردم. بیا !         دوباره رفتم و اومد جلوی در و کادو رو داد و اومدم خونه

خلاصه شانس آوردیم حسابی

الان دو روز میگذره و هنوز کادویی که داد رو باز نکردم. چون سفارش کرد تا موقع تحویل یال باز نکنم. نمیدونین چقدر سخته!


با توجه به نظرات دوستان تصمیم گرفتم دیگه در مورد با هم بودن قبلنمون چیزی ننوسم و از الان به بعد اگه اتفاق خاصی افتاد خبریتون میکنم.

من سایت دیگه ای هم دارم همیشه اونجا هستم. از دوستان دعوت میکنم و خوسحال میشم اونجا هم دور هم باشیم.

www.Neemkat.com

پیشاپیش سال نو مبارک. موفق باشید


جواب نظرات:

پست قرار ویژه ( 15 + ) !!!

stargirl: سلام. ممنون که سر زدی و نظر دادی. احتمالا مطالب رو هم خوندی. متشکرم

شکوفه: شکوفه جان ممنون که سر میزنی و نظرت رو به خوبی نوشتی. ولی شرمنده که باید این نوع نوشته ی من رو تحمل کنید. چون هرچی به ذهنم میرسه مینویسم.

آنزان پی سی: ممنون که سر زدید و نظر دادید. خوشحال میشم باز هم سر بزنید و اگه دوست داشتید نظر بدید.

آبجی سارا جون: آبجی سارای گلم. ممنونم که نظر میدی. خیلی گلی. موفق باشی. ببخشید بی معرفتی زیاد میکنم. هوای مارو داشته باش :دی

نيلوفر: امیدوارم بعد از ازدواج هیچوقت همچین احساسی که گفتی رو نداشته باشی. یعنی بهتره تا وقتی این احساس رو داری اصلا ازدواج نکنی. سعی کن تا ازدواج نکردی احساست رو مثل سیما به کسی تقدیم نکنی چون ریسک بزرگیه. موفق باشی

میترا: نه، سیما از این وبلاگ خبر نداره و تصمیم ندارم تا چندسال بعد از ازدواجمون ( اگه خدا بخواد ) بهش بگم. به نظرم اون موقع قشنگتره. برای سانسور هم اینجوریش قشنگتره دیگه :دی من به فکر شما ها هم هستم :دیییییی 

پریسا: من هم تشکر بابت اینکه سر زدی و نظر دادی. خوشحالم میکنی

بهار جون: من هم امیدوارم فیل تر نشه. اگه هم شد توی سایت جدیدی که معرفی کردم باز هم دور هم هستیم :دی

شرقی: نظرهات خیلی منو خوشحال میکنه. چون واقعیه. خوشحال میشم باز هم نظرهای خوبت رو برام بنویبی. ممنونم (فراوون)

نسرین: ممنونم، بله خدا رو شکر هنوز هم با سیما هستم انشالله خواهم بود. موفق باشی دوست عزیز

مینا بانوی ماه و اب: ممنون که سر زدین و نظر دادین. خوشحالم کردین

ss: چشم، من به هرکسی که سر بزنه  حتما موقع آپ کردنم بهش سر میزنم. تشکر فراوان بابت اینکه مطالب رو خوندی. موفق باشی

نگار: زحمت نیستن که، رحمتن :دی  نه عزیز، سیما از این وبلاگ خبر نداره و اجازی اینترنت اومدن نداره  چون میدونن اگه سیما اینترنت بیاد با من چت میکنه :دی

سایه: نظرتون خوشحال کننده بود. بهتون حق میدم بخندید. خجالتی بودن مگه دلیل میخواد؟ خوب خجالتی ام دیگه !  عذاب وجدان هم توی این سن و شرایط خیلی طبیعی هست برای دختر ، اینارو باید به خود سیما بگی، حرفای منو که گوش نمیکنه :دی  ،  قبل از سیما چنننندددد تا داشتم ولی این اخریش خواهد بود.  سنمون هم که قسمت مشخصات وبلاگ نوشتم  گوشه

کاملترين مرجع شعر هاوعکس هاي عاشقانه: اوهوم :دی

سپیده: چه تفاهمی، منم حرفی ندارم که بگم :دی   شوخی کردم. ممنون که نظر دادی. خوشحال شدم. دیوونه! :دی

گل یخ: از دعاهایی که کردی بسیار بسیار بسیار متشکرم. خیلی خیلی ممنون. متاسفانه باید بگم سیما از این وبلاگ خبر نداره و نمیتونه بیاد بنویسه

لیلی: مثل قبل، با یک شعر زیبا.  ممنون

زهرا: فعلا که زیاد خوب نیستم :دی  خواهش میکنم. ممنون که نظر میدی

مهسا: همچنین :دی (ممنونم که بهم سر زدی بازم بیا خوشحال میشم وبت خیلی قشنگ بود)

تنهای تنها: راست گفتی یا محض نظر دادن بود؟!!

نرسی (دختر کوچولوی لاغر بابا آرش): چشممم دختر کوچولو :دی

بشير از وبلاگ تخصصي عاشقان: عاشقای شکست خورده زیادن. خودم هم قبلا مزش رو چشیدم! بقیه رو توی وبلاگتون نوشتم...

..:دختر ايروني:..: بله، خوشبختانه سیما خیلی بهم اعتماد داره. ممنون که مطالب وبلاگم رو خوندی

بهنام: اگه پسر و دختر مثل هم بودن، اگه هر دو واقعا وفادار بودن، اونوقت بله، اگه همه عاشق باشن چه خوب ميشه !

رضا *تریپ تایپ*: رضا جان، من قصد نوشتن داستان س... نداشتم. ادم برای عشقش همچین چیزی نمینویسه. فقط خواطره تعریف کردم. اونم با رعایت!

الهام: نظر قشنگی بود. ممونم

محمد: پسرها میگن چرا سانسور کردی؟ دخترها میگن خوب کردی سانسور کردی!

 باران: ممنون، من هم شما رو لینک کردم

یه دوست: من هم از اینکه نظر دادی  خوشحال شدم

یاسی: متن زیبایی بود. ممنون

دریا: هر موقع بیایی رو سر ما جا داری :دی  ممنون که سر میزنی و نظر میدی. ببخشید که باعث شدم خاطرت زنده باشه. رک بودن من نظر من اصلا خوب نیست ولی من خیلی خوشحال میشم شما رک نظراتتون رو بگین. موفق باشی

رخساره: خودتون جالبین بقیه رو هم جالب میبینین :دی  ممنون که سر زدی و نظردادی

مریم: از نوشتت معلومه که تو دو برار نه، چند برابر سیما بلاییی  ایی شیطووون :دی  گل هم دیگه باشه مال خودت  :دی  به من میگی کج سلیقه دیگه؟  باشه. دارم برات...  اصلانم نمیگم آهنگ وبلاگم از کیه و چیه و...

محمود (پسر آبادان): ممنون بابت نظری که دادی. بازم سر بزن

تنها: من هم از شما ممنونم که نظر دادی

اصغر معصومی: لازم نکرده از جاهای خوبش که من استفاده میکنم شما هم استفاده کنی. سیما از این وبلاگ خبر نداره و نمیتونه بیاد بنویسه

لیدا: راست گفتی یا فقط خواستی نظر داده باشی؟ :دی !  ولی در مورد آزمایش کردن که گفتی  نه اصلا اینطور نیست. مطمئنم

ALI: ممنون که مطالب وبلاگم رو خوندی و نظر دادی. موفق باشی

...:::() ( () \/\/ :::...: خیلی ممنون که نظر واقعیت رو نوشتی. خوشحال میشم باز هم نظر بدی

الهه: من هم ممنونم از اینکه شما سر میزنی و نظر میدی. موفق باشی

 آوای عشــــــــــــــــق: ممنون که سر زدی و نظر دادی. موفق باشی

سوده: همچنین !

مریم: چشم. من همیشه خبرت میکنم

آرش امید: ممنون از نظرت و لطفی که نسبت به من داری. من شما رو لینک کردم. موفق باشی

رویای خاکستری: ممنونم!

مرضیه: ممنون از راهنمایی. چشم

الف.رها: همچنین !

 دختر تنها: نه من اصلا از شما ناراحت نشدم. ولی از شما خواهش میکنم که شما همچین کاری نکنیدو بزرگترین اشتباه تو طول عمرتون میتونه بشه. وقتی که پشیمان بشید خیلی براتون سخت میشه و غیر قابل جبران

مینا: خوش باشی!

یه ادم!: پیشته!

هانیه: عجب نظر باحالی دادی! چشم

شاهین: ممنون از نظرت. موفق باشی

فري شيش لولبند: شما نمیخواد واسه خودت نظر بدی

سیندرلا: ممنون از نظر خوبتون. خوشحال شدم

غزل: ممنون که سر زدی و نظر دادی

مهسا: چشمات فانتزی و خوشگله، عکسها رو هم فانتزی و خوشگل میبینه :دی

فائزه: بله. من هم خیلی امیدوارم!

بهزاد بهادری: متن زیبایی بود. ممنون

مریم خانم گل: مادر بزرگ، از گوشه ی وبلاگ قسمت مشخصات میتونی متوجه بشی (:

حمیده بانو: ممنون که سر زدین و نظر دادین

دانيال: با عرض پوزش...  خفه!

.*•.(¯`•. سام تنها .•´¯).•*.: دوست عزیز ممنون که سر زدی و نظر دادی.

قاتل دل خسته: چی میشه اگه به خودم بگیرم؟ خوب بزار یکم خوشحال بشم!

؟: ؟؟؟!!!

T@NHA: ممنون که سر زدی و نظر دادی

س: شما هم بهتره واسه خودت نظر ندی و خفه!

سیما جووووون: خوب الان دیگه متوجه شدی چرا عوض نکرده بودم :دی

میلاد(شبگرد غریبه): ممونم که افتخار دادی و نظر دادی. نظر قشنگی بود و خوشحال شدم. بازم افتخار بده. ممنون


ساعت ۴ صبح شروع کرده بودم به نوشتن. الان ۷:۳۰ صبح هست که تموم شدم.

موفق باشید دوستان

Neemkat.Com یادتون نره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط مجنون  | 


متفاوت ترین روزی که تا به حال داشتیم. روزی که فراموش کردنش غیر ممکن هست. بزرگترین اتفاقی که تا به حال برامون افتاد.

روز قرارمون رسید. قراری که قرار ویژه شد.

 

صبح بود، ساعت 9 قرار بود که بیاد. جلوی درب خونه داخل ماشین نشسته بودم. منتظر بودم تا سیما بیاد

ساعت 9:30 بود که چشمام سو افتاد. سیما اومد. پیاده شدم و با هم رفتیم بالا. وارد اتاق شدیم، سیما روی مبل نشست، من هم روبروش رفتم نشستم.

 

-          بعد از قرار قبلی که توی پست قبل نوشته بودم، سیما برای من یک نامه نوشته بود. نوشته بود برای یک بار هم که شده دوست داره دست های منو تو دستش بگیره و منو احساس کنه. فهمیده بودم دفعه ی قیل که بهش خوش نگذشته بود، فقط بخاطر این بود که ازش فاصله میگرفتم. فهمیده بودم که باید بهش نزدیک بشم. از اون روزی که اون نامه رو خوندم، تا اون روزی که قرار یود دوباره پیش هم باشم... مدام فکر میکردم. این که اون روز چه کارهایی باید انجام بدم، چیجوری بهش نزدیک بشم....  هزاران مدل فکر توی سرم میچرخید. چیزهایی فقط میشد بهشون فکر کرد. فقط در حد چیزی بودن که نا خواسته به ذهن میرسیدن.

 

جلوی سیما نشسه بودم. هر دو ساکت نشسته بودیم. همه چیز داشت مثل دفعه ی قبل پیش میرفت. من رفته بودم تو فکر که یکمرتیه دیدم سیما میگه: مثل اینکه حرفی برای گفتن نداری

فقط سرم رو بلند کردم. پیش خودم گفتم باید فکرها رو عملی کرد. به سیما گفتم بلند شو اتاقها رو نشونت بدم !

گفت موقع رفتن نگاه میکنم. گفتم خوب الان نگاه میکنیم. بلند شدم و سیما هم بلند شد. اول اتاقی که ساده ی ساده و بود و هیچ چیزی داخلش نبود رو نشونش دادم.  چشمش فقط یک چهار دیواری رو دید. برگشت منو نگاه کرد، سرم رو طرف اتاق دیگه ای کردم و گفتم بریم اون یکی رو ببینیم. رفتیم داخل اتاق، اتاق خواب یود. من جلو رفته بودم، رفتم و لبه ی تخت نشستم. سیما پیش در ایستاده بود که گفت خوب؟!  گفتم خوب بشین. گفت همون طرف نشسته بودیم.  گفتم خوب حالا اینجا بشین.  سیما هم لبه ی تخت نشست. من به بهانه ی آب خوردن رفتم توی آشپزخانه و دوباره برگشتم. دیدم شالش رو برداشته بود و جلوی آیینه ایستاده. رفتم وسط تخت نشستم ( 2 نفره بود! ).  بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن، به سیما گفتم چرا اون لبه نشستی؟ بیا بالا بشین!

اومد نشست، به هم نزدیک شده بودیم. من سرم و گذاشتم پایین، اصلا نمیتونستم چشم تو چشم نگاهش کنم. سیما فقط منو نگاه میکرد، بعد از چند دقیقه گفت چرا منو نگاه نمیکنی؟  بزور سرم رو بالا کردم که نگاهش کنم ولی وقتش چشمم تو چشماش افتاد... یک ثانیه هم نشد که که سرم رو پایین کردم. اصلا نمیتونستم. دستش جلوم بود. فقط به دستش نگاه میکردم. نگاهش کرده بودم که دیدم گفت اول پسر میاد جلو. دوباره سرم گذاشتم پایین. بعد از چند دقیقه هرجور بود دستش رو گرفتم. بعد ار اینکه گرفتم، آنچنان دستم رو فشار داد...

ما همین حالت بودیم و عقربه های ساعت هم انگار مسابقه ی دو گذاشته بودن.

همون حالت نشسته بودیم که دیدم گفت همین؟  یکی نگاهش کردم و سرم گذاشتم پایین، فکرم به یوسیدنش رسید. انجام دادنش خیلی برام سخت بود. هرچی سعی میکردم برام شدنی نبود. سیما فقط منتظر عکس العمل های من بود. خیلی با خودم کلنجار رفتم، چشمام و بستم و به طرفش رفتم و چشمام و باز کردم. دیدم خودشو کشید عقب!  جا خوردم! همون حالت کشیده مونده بودم که دیدم دوباره حالت عادیش نشست. توی یک لحظه صورتشو بوسیدمش و خودمو کشیدم عقب. بعدش هم سیما منو بوسیده بود. توی یک آن همه چی عوض شد. من ساکت، سیما ساکت، فضا ساکت. همه چی و همه چی شده بود سکوت. سیما حال و حواش عوض شده بود. توی فکر و دنیای سخت خودش رفته بود.

چند دقیقه ای گذشت. فکر میکردم دیگه تموم شده که دیدم سیما گفت یک چیز دیگه هم میخوام! دیگه بدون نگاش کردن، برای حالت بیشتر، در آغوش گرفتن به فکرم رسیده بود که گفتم باشه آخر بلند شدیم.

دیدم گفت نه!  منظورشُ متوجه نشده بودم.

( ویرایش: آبجی سارام گفت بعضی جاها رو سانسور کنم !! فکر بعد نکنین، همین حالتی که تو عکس ها میبینین بود... !! )

ساعت نزدیک 2 شده بود. وقت رفتن شده بود. بلند شد مانتو و شالش رو برداشت و آماده رفتن شد. موقع رفتن هم آغوش... جیز جیز...

رفیم پایین سوار ماشین شدو تا جایی رسوندمش

 

این هم قرار اصلی و اصلی ترین خاطره ی ما

امشب اصلا خوب ننوشتم. خونه نیستم، روی همون تختی که در موردش نوشتم نشسته ام و اینارو نوشتم.  کامپیتر کیفی هم که صفحه کلید فارسی نداره، جونم در رفت. کامل هم نتونستم بنویسم.

توی پست بعد هم هنوز تصمیم نگرفتم در مورد چی بنویسم. قرارهای بعدی یا چیزای دیگه...

 

جواب نظرات:

 

پست معرفی خودم:

پیام جان ممنون که نظرت رو گفتی

سیما جووووووون امیدوارم که همیشه سر بزنی (حالا بخاطر هر چیزی که سر میزنی!)

دی جی نظرهای شما به من این حوصله رو میده. ممنونم. ولی اینکه گفتی 14/3 باشم، منظورت رو متوجه نشدم. یعنی گرد باشم؟!!!

Sanaz ممنون که ای دی خودت رو دادی و چیزایی هم که گفتی نظر لطفت بود. ولی شرمندم بخدا. من اصلا دختر ادد نمیکنم. امیدوارم که از دستم ناراحت نشی.

ساناز حان ممنون که سر زدی. میگم از اون متنی که نوشتی، منظوری هم داشتی؟

پست سارا و مریم:

بهار خانم خیلی ممنون که جدی نظرت رو گفتی!

سیما جوووووون آهنگ سیمایی که برای وبلاگم گذاشته بودم به زبون محلی خودمون بود که برای شما بفرستم... شما چیزی متوجه نمیشی.

آشنایی من با سیما:

رخساره خیلی ممنون بابت نظری که دادی

دوستی من با سیما:

کافی نت ماکسیم تبریز کجای وبلاگم خیلی مفید بود؟!!  . شرمنده تمایلی نداشتم تو وبلاگتون عضو بشم!

علی ممنون از نظری که دادی. البته تبلیغ بود دیگه !

زهرا جان خیلی ممنون بابت نظری که دادی. راستش من هم به قصد دفترخاطرات این وبلاگ رو ایجاد کردم. امیدوارم که همیشه سر بزنی

محمد جواد صحافی متشکر

فهمیدن خانواده ی سیما از دوستیمون:

میترا جان خیلی خیلی ممنونم که بابت آهنگ وبلاگم هم نظر دادی (اونگ سیما که اول بود). ولی یکی دیگه گفت برای وبلاگ خوب نیست. من هم مجبور شدم عوض کنم.

تنها هنوز وقت نکردی؟

پایون جان ممنون که نظر دادی.

لیلی خانم! از بابت متن زیباتون خیلی متشکرم !!!

نگار وقتی میبینم ازت نظر دارم خیلی خیلی خوشحال میشم. ممنون بابت نظری که نوشتی و تمام مطالب وبلاگم رو میخونی

علی نظر لطفتونه !

قرار ملاقات های من و سیما:

رویای خاکستری ، عزیز از بابت نظری که نوشتی ممنونم

لیلی دستت درد نکنه، باز هم از اون متن های زیبات برام نوشتی.

شکوفه جان شما هم هنوز وقت نکردی؟

محمد جواد صحافی من هم امیدوارم !

نگار ، آبجیه گلم، یکم اغراق کردیا !  نظر ایندفعت باید خوندی باشه ( در مورد سیما ) !   اون روز هم گیج نبودی! به گمونم یه بنده خدایی رو دیده بودی  هوش از سرت پریده بود  :دی

آبجی سارا ، سلااااام آبجی. مرسی مرسی مرسی... بازم بیا... بازم نظر بده... بازم ارزوی خوشبختی بکن برام...  :دی

علی ، سلام داداش، امیدوارم شما هم زودتر با اونی که دوسش داری قرار بزاری و بهتون خوش بگذره. برای نزدیک شدن، من معتقدم چه پسر چه دختر  مثل پروانه میمونن. البته نه هر دو در یک زمان !   اکه بخوای به طرفش دست دراز کنی... اون پرواز میکنه ( یعنی نازش بیشتر میشه )  ولی اگه آروم باشی، روی دستت میشینه ( یعنی خودش میاد تو آغوشت میشینه ) !  البته نظر شخصی خودم بود. آرزوی بهترین ها رو برات میکنم.

حامد این داستان های منو کجا کپی کردی؟!!!!!!!

راحله خانم  ممنون که سر زدی

الاغچه جون، حالا چرا الاغچه؟!!!

کاملت